شیدای بی همتا
niceee
حق
الناس همیشه پول نیست
دلى که باید میدادى و ندادى ______ ______
بیایی و دلخواه تو نباشم … ______ ______ ______ ______
دیر شد آمدنت! ______ _______ ______
گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند … ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ ______ _______ _______ _______ _______ _______ ______ ______
تو هم که نیستی!
عروس رفته تو اتاق تا لباسهایش رو عوض کنه ، هر چی منتظر شدن برنگشت ، درو هم از پشت فقل کرده بود. داماد سراسیمه پشت در راه میرفت . از نگرانی و ناراحتی داشت دیونه میشد . مامان و بابای مریم پشت در داد میزنند:مریم ، دخترم ، دروباز کن ، مریم جانم..! آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر مصیبتی که شده درو میشکنه ، میره تو اتاق مریم ، دختر ناز مامان و بابا مثل یک عروسک زیبا کف اتاق خوابیده لباس سفید قشنگ عروسیش با خون یکی شده . ولی روی لباش لبخنده. همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه میکنن ، کنار دست مریم یه کاغذ هست ، یه کاغذ که آغشته به خونه بابای مریم میره جلو ، هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمیکنه . با دست های لرزان کاغذ رو برمیداره ، بازش میکنه و شروع به خوندن میکنه: « سلام عزیزم دارم برات نامه مینویسم ، آخرین نامه زندگیمو ، آخه اینجا آخر خط زندگیمه . کاش بودی ومنو توی لباس عروس میدیدی . مگه نه همیشه آرزوت این بود ! شایان جان دارم میرم ، دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . میبینی شایان بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم بازم با هم حرف میزنیم .ولی ای کاش منم حرفای تورو میشنیدم . ولی دارم میرم ، چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته؟ شایان تو اینجا نیستی ، من توی لباس عروسم ، ولی تو کجایی ؟؟ داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای ؟؟ کاش بودی و میدیدی که مریمت چطور داره لباس عروسشو با خون رگش رنگ میکنه ، کاش بودی و میدیدی که مریمت تا آخرش رو حرفش موند ، شایان جونم دارم میرم که بهت ثابت کنم ، دوست دارم حالا که چشمام دارن سیاهی میرن ، حالا که همه ی بدنم داره میلرزه ، همه ی زندگیم مثل یک سریال از جلو چشمام میگذره . روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته ؟ روزی که دلامون لرزید ، یادته ؟ روزای خوب عاشقیمون یادته ؟ من یادمه چطور بزرگتر هامون همونایی که تمام زندگیشون بودیم ، پا روی قلب هردومون گذاشتن . یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون ، که اگه دوسش داری خودت تنها برو سراغش . یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری ، یادته اون روز چقدر گریه کردم ؟؟ تو اشکامو پاک کردی و گفتی وقتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه !!! میگفتی که من بخندم . شایان جان حالا بیا ببین چشمام به اندازه ی کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم !؟ هنوز یادمه بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیفته ولی نمیدونست که عشق تو توی قلب منه نه تو چشمام ! روزی که بابام مارو از شهر و دیار آواره کرد ، چون من دل به عشقی داده بودم که دستش خالی بود و واسه ی آینه ام پولی نداشت ولی نمیدونست آرزوهای من توی نگاه تو بود ، نه تو دستات ! دارم به قولم عمل میکنم هنوز هم رو حرفم هستم ... یا تو یا مرگ !!!پامو از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم ، دیگه تو رو ندارم ... نمیتونم ببینم به جای دستای گرم تو ، دستای سرد یه غریبه تو دستام باشه . همین الآن و همین جا تمومش میکنم . واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیگیرم ! وای شایان کاش بودی و میدیدی که رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر به هم میان !! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم ، دلم برات خیلی تنگ شده ، میخوام ببینمت . دستم میلرزه ، هنوزم طرح چشمات پیش رومه » پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکسته . بالای سر جنازه ی دخترش ایستاده و گریه میکنه . سرشو برمیگردونه که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه که چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا میبینه ! آره ، پدر شایانه . اونم یه نامه تو دستشه . چشماش قرمزه و صورتش با اشک یکی شده . نگاه دو پدر که خیلی حرفا توش نهفته اس گره خورده . هر دو با سکوت به هم نگاه میکنند ، سکوتی که فریاد دردهاشونه . پدر شایان هم اومده بود تا نامه ی پسرش رو به دست مریم برسونه . اومده بود بگه پسرش به قولش عمل کرده . ولی دیر رسید . حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق مریم و شایان بسته شد . وحالا دیگه دو قلب پشیمون ..... دوتا پدر مونده و اشک های سرد دو مادر و یه دل داغدیده از یه داماد نگون بخت ... مابقی هر چی موند ، گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران پیدا نمیکنند . *************** تقدیم به همه ی دلای عاشق + خودم که عاشق داداش جونم هستم ....! چشمتون دربیاد ولی بد جوری حس شاعریم گل کرده بود...قلم و کاغذ برداشتم و فقط به صدای قلبم گوش دادم و روی کاغذ آوردم.. امیدورارم خوشتون بیاد ...در ضمن هر وقت حوصله ی درس خوندن نداشتید و حس شاعریتون گل کرد...یه اثر خوشکل بوجود بیارید و درس و مشقو بیخیال....حس شاعرانه بهتره ****************************************************** از غم فراق تو میسوختم ، اما تو اصلا به یاد من نبودی ... تو را میپرستیدم ، اما تو اصلا مرا نمیشناختی ... همیشه در رویا با تو درد و دل میکردم و آینده ام را با تو میساختم... ولی تو ... چه آینده ای تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم ، نامه ای از جنس عشق ، با اشک چشم ... نامه ای که مرا همیشه در خاطرت زنده کند ... نامه ای که تا ابد جاودان بماند ... بر خلاف همیشه چشمانم بارانی نشد ، ابری بود !، ولی باران نمی بارید ... به اطرافم نگاهی انداختم ، اما هیچ کاغذی را نیافتم که بتواند احساسات و آنچه دون قلب شکسته ام است ، را به تو بفهماند ... تصمیم گرفتم که روی قلبم بنویسم ... با این که تو صدای مرا نمیشنیدی ، از ابرهای چشمانم خبر نداشتی ولی با این حال بازم نوشتم ... انقدر برای دیدارت تنگ شده بود ، که کلمات به سختی رویش نوشته میشد ... نوشتم ... با سوز دل نوشتم ... از ته قلبم ، با تمام وجودم نفس هایم را تقدیمت کردم با یک کلمه ی دوستت دارم بالاخره ابرهای چشمانم بارانی شدند ، مرواریدی روی گونه ام سر خورد ... دنیا پیش چشمانم تیره و تار گشت ولی به آرزوم رسیدم ... دیدمت ... یک لحظه از دور ... یک آن جلوی چشمانم ظاهر شدی ... یک بار برای همیشه ... برای آخرین بار ... همه ی نفس هایم تقدیم به تو ای کسی که هنوز حتی یک بار هم نام مرا به زبان نیاوردی ... من به عشق تو ... به عشق کسی که بعد از مرگم هم ، مرا نشناخت ... علت مرگم را ندانست و بی تفاوت مثل همیشه از کنارش رد شد ... آری ... من با تیغ برای تو نامه ای ابدی نوشتم ... شیدا اینا اشک آدمو در میاره.....اگه گریه نکردید بدونید که خیلی دل سنگ .. یا بهتر بگم .. بی احساس هستید...! سلامتیه
اونی که فکر می کنیم تونستیم فراموشش کنیم ولی وقتی تنهاییم تو سکوت شب می بینیم
چقدر دلمون هواشو کرده. — این که
چقدر از آن روزها گذشته، — چیزی
ویرانگرتر از این نیست که دریابیم — این
قاعده بازیست… — ســــلام
نــــفـــســـم…. — گفته
بودن شکستن دل شده رسم آدما — سعی نکن
متفاوت باشی! — وابسته
که بشوی — چه
معادله ی نابرابری وقتی که من برای دیدنت چشمهایم را می بندم و تو برای ندیدنم … — ببین — کاری
کرده ای که تمام شعرم را — من فدای ریــز ریـز جــسم تــــو درد ملت را دوایـــی پـــول جــــان تورئیس هر کجــایی پول جــــان با تـــو آدمها عجب خـــــر میشوند اینم آخرین پست بنده در سال 1391.... برای همتون آرزوی سلامتی دارم....امیدوارم سال خوب و خوشی در کنار خونواده ی محترمتون داشته باشید و زندگی با این همه بدی...همیشه به کامتون شیرین باشه...! وقطار آرزوهاتون همچنان بر روی ریل های خوشبختی در حرکت باشه.... دوســـــــــــــــتون دارم زیــــــــــــــــــــــــاد....سر سفره منو هم دعا کنید.... من واسه ی دوستام یه آرزویی کردم که به نظرم بهترین آرزو میتونه باشه... واسه شما هم همون آرزو رو دارم ****امیدوارم سالی پر از 20 داشته باشید**** هم تو زندگی و اخلاق و.....و هم تو درس و دانشگاه.... تو ادامه مطلب چندتا اس تبریک نوروز گذاشتم... الآن ساعت 2 شبه...خوابم نمیومد گفتم بیام یه پست بزارم.... راستش چند روزه پیش داشتم وب گردی میکردم از یه وبلاگ خیلی خوشم اومد...در عین ساده بودن خیلی جالب و بامزه بود .... پر بود از خاطره و دلنوشته منم بعد از دیدن تصمیم گرفتم اتفاقاتی که تو زندگی واسم جالبه رو بنویسم...یه جورایی تو ذهنم جرقه زد... وبلاگ دوست عزیزمه...مطهره جونم...حتما سر بزنید...خوشتون میاد راستی لینکش هم کردم...اسم خوشکلش تو لینکام هس از دور میبوسمت دوست مهربـــــــــــــــونم من تصمیم گرفتم که چند تا از خاطرات خوب و بد امسالمو بنویسم (خاطرات پر خطر مدرسه) البته خیــــــلی زیادن ولی اون چند تایی که تو ذهنم خود نمایی میکنن به نظرم گزینه های مناسب تری باشن....!!!! حالا اگه مشتاق خوندن هستید میتونید برید ادامه مطلب دوستت دارم ______ خسته ام… از تو نوشتن…! _____ قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم _____ با تمام مداد رنگی های دنیا _____ انگار در دلم حرفی دیگر باقی نمانده تا برایت بگویم _____ امروز یه کار ضرورى دارم و اون دوست داشتن توئه … _____ بگو دوستت دارم
… _____ بی قرار
توام و در دل تنگم گله هاست آه! ______ دیالوگِ
همیشه یک نفره ام را، _____ ته
فنجان قهوه ام ______ بعضی ها
را هرچقدر هم که بخواهی ؛ ______ نگاهم
بیقرار هجوم قدم های توست ______ بی تو ______ آهای
ایوب کجایی ؟! ______ چه معنى
دارد ______ معجزهها
با باد رفتهاند ______ جدایی
به روز آدم چیزی نمی آورد … ______ گلم
خاری شد و با بادها رفت ______ چه فرقی
دارد، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد؟ ______ کوتاه
ترین قصه ی دنیا : ______ چندیست
در نبودنت به ساعت شنی می نگرم، یک صحرا گذشته است! ______ این
روزها سنگین و نحس اند، چه کنم؟ ______ امروز و
فرداهایم، پس فرداها، همه و همه ______ با
اینکه ازم دوری اما هر وقت دستمو میزارم رو قلبم، میبینم سر جاتی! ______ اگر چه
عاشقی پر شور بودیم / به خود نزدیک و از هم دور بودیم ______ یارم از
بهر فراقت به کجا سر بزنم / شوق دیدار تو دارم، به کجا پر بزنم؟ ______ گرچه
کردم ذوقها از آشناییهای او / انتقام از من کشید، آخر جداییهای او … ______ سنگ
هایی که به دیوار فراق تو زدم _____
عشق شد … یار شد … تار شد … بد شد … رد شد … سرد شد
غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد
تمام شد
می ترسم
در پس این دل دل زدن ها
اما وقتی تو ناراحتم می کنی ، همه ی دنیا هم نمیتونه آرومم کنه !
درست مثل من و تو
ثانیه های تاریک فراق را
برسپیدی چشم هایم دوختم
امّا چه بی رحمانه !
تیک تاک ساعت ؛
بر سرم پُتک می کوبید …
قلبم از ضربان ایستاد ؛
وقتی عقربه های ساعت ؛
بر من دهن کجی کردند و
از رفتن نماندند!
و چه زود،
هنوز می شود زندگی را دوست داشت !
از من فاصله بگیر ؛ خسته ام از این امیدهای کوتاه و واهی …
که قـــــــرار است بعـــــــــدا بیندازیم … !
همان بعـــــــدا که نیســــــت شد در تقویــــــم بودنمــــــان … !
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرف هایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش ، نشستنش
به چشم هاش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
آدم اما “دلش که بشکند” ، دیگر آدم نمی شود !
این حرفا معمولا به اشک تبدیل میشن . . .
محـــــتوی دل اســت !
بــــا احتـــــیاط حــــمل شـــــود !
و من سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت کردم ،
اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم چیزى رو از قلم ننداختم !
یـــــا از اول نبودی !!
ایـــــن که هســـتیو کنــــارم نیســــتی …
“دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد”
نمیدانم از کدام
رز…
برایت هدیه بیاورم تا در خاطرت بمانم
ای آنکه که
اشکهای
شبانه ام از آن توست…
یه وقتایی دلت میشکنه
یه وقتایی دلت میگیره
اما خدا نکنه سه تاش با هم اتفاق بیفته !
بی اخـتـیـآر لـبـخـنـد مـیـزنـمــ
نـمـیـدآنــی کـهـ ایـن لـبخـنـد ؛
تـلـخ تـریـن لـحـظـهـ ـی ِ زنـدگــی امــ رآ بـهـ تـصـویـر مـیـکـشـد !
ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ، ﺧﻴﺲ ﮐﺮﺩﻥ ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﻰ ﺭﺍ …
ﻋﺠﺐ ﺩﻝ ﭘﺮ ﺗﻮﻗﻌﻰ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻦ !
آنچه می خواستی نگاهت گفت!
به اندازه ی گلیم هایتان
و به اندازه ی دهان هایتان
اما . . .
حرفی از وسعت آرزو هایمان نزدند
من اینجا بی تو می سازم و تو، آنجا با او می سازی…
حـتی بــرای آه کشـــیدن هـــم هــــوا کــــم اســــت . . .
سنگش نزن تحمل کـــــن !
برای شانه ام سنگین است این سرسنگینی ها …
تـاولِ زیــر ِ انـگشتهایِ پـایـت را ..
بـرایـــم سوغـاتی آورده ای !
می نشینی ..
نفسی تــازه میـکنی ..
و می روی !
و من ..
چـشم بـه راهِ تــــو ..
به نیمـکت بــودنِ خـود ادامـه مـیدهـــم !
تـــو در “قــلـب ِ” مـن بـــاشـی ..
و مـن ،
در “دســتــان ِ” تــــو !
هــمه چــــیـز زوج و فــــرد شـــده !
حــتّی تـــــو !
حــتّی مـــن !
مـــیـانِ چــشمهـایـت..
خـــوابِ “عــاشـق شــدن” مـیدیـــد !
پـلک زدی..
بـــرایِ “همــیـشه” پـــــریــــد !
دنیا را
تا کرد و گوشه ای گذاشت ،
مثل جانماز مادر !
جز تــــو…



یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم،
یا اینکه هر کداممان کجای دنیا افتاده ایم…
اصلا مهم نیست!
باز باران که ببارد،
هر وقت که میخواهد باشد،
دلم هوایت را میکند…
فریب همان کسانی را خورده ایم که باورشان داشته ایم
اگر دست دلت رو شد که دوستش داری، باختنت حتمی است…
خـــوبـــی؟ مـــوهــات چـــرا ســفـــــیـــد شـــده (
بــا اشـــک )؟
اشـــکــال نــداره بـــیـــا … بــیـــا …..هــرچـــی
بـــود گــذشـــت ….
مـــن بــخــــشـــیــدمـــت……
هـــنـــوزم دوســتــت دارم…..
[[ دیـــالــوگ مــنــو عــشــق از دســـت رفــتــم تــو
خــوابـــم ... ]]
اما تویه فرشته ای فرق میکنه رسم شما
فکر نمیکردم که تو ام بشی یه یار بی وفا
فرشته ها خوب میدونن چه جوریه رسم وفا
فقط “خوب باش”
…
خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است …!
پا بسته میشوی
بند بند دلت
بند میشود به پا …
همه چیز را پای چشمانت می نویسم؛
مهربانی
مهربانی
مهربانی
عادت کرده ام
این جناس های تام را قافیه ی عزل چشمانت کنم
اما نگاهت بلند است
باید فکر کثنوی چشمانت باشم…”
به غزل نگاهت
به بی وزنی نشسته ام….
:ادامه مطلب:


:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:
مشکل از من نیست
تو زیادی دوست داشتنی هستی
کمی از خود می نویسم
این “منم” که،
دوستت دارم…!
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم،
بگذار بگویم که “دوستت دارم”
دیگر لام تا کام حرفى نمیزنم …
به هر زبانی که بدانی یا ندانی !
خالی از هرتشبیه و استعاره و ایهام …
تنها یک جمله برایت خواهم نوشت :
دوستت دارم خاص ترین مخاطب خاص دنیا !
تنها یک جمله!
هنوزم دوستت دارم
دیروز هم همینطور بود
فردا هم همینطوره !
شهیدم کن
…
مالیات ندارد این گلوله ای که از
دهانه لبهایِ تو شلیک می شود !
:ادامه مطلب:
بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست …
هی مرور میکنم تا وقتی به چشم هایت میرسم حرفی برای گفتن
داشته باشم،
اگر ” انگشت های هیس ” دوباره ژست عاشقانه ام را به هم
نزنند …
کف دستم
یا پیشانی ام را ببین!
چیزی نمی بینی؟
مثلا خطی
حرفی
یا چیزی که بتوان “تو” را
به “من” نسبت داد ؟!
“تمام” نمی شوند ….
همش به آغوششان بدهکار میمانی !
حضورشان”گرم” است ؛ سکوتشان خالی میکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صدایشان را کم می آوری !
هر دم هر لحظه “کم” می آوریشان …
آخ که چقدر کم دارمت ….
و تو با خبری
اما…
هرگز از جاده ی دلم گذر نمی کنی…
حتی باران هم
بوی تشنگی می دهد
گاهی لال می شود آدم …
حرف دارد ؛ ولی …
کلمه ندارد
… !!!
تا برایت از صبر بگویم !
زندگى…!؟
وقتى که هیچ اتفاقى
من و تو را
سر راه هم قرار نمى دهد !!
و چشمانی که چشم مرا گرفت
همیشه در حاشیهی آینه جا ماند
و پشت پنجره چقدر نیامد
آنکه قرار بود …
:ادامه مطلب:
به شب آدم، اما …!
اثر از ناله و فریادها رفت
خیال وصل می پختیم هیهات
چه آسان می توان از یادها رفت
وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه!
رفت
…!
لحظات هم بهانه ات میگیرند
رفتی و ردپایت در پس کوچه های قلبم باقی مانده است
خراب شده اند
بعد از تو
برگرد
شب و روز از جدایی میسرودیم / من و تو وصلهای ناجور
بودیم …
کعبه میشد من اگر خانه بنا می کردم …
:ادامه مطلب:
| |











